عشق
سلام به تمامی دوستان عزیزم امیدوارم که حالتون خوب باشد درضمن روز ولنتاین رو پیشاپیش تبریک بگم و از خدا می خوام که به تمامی آنها که معنی عشق واقعی را میدانند به هر آنچه می خواهند برسند من هم به عزیز خودم از همین جا تبریک می گم خوشگل خانم خودم سمیه ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است نبودي بي تو پنهان گريه كردم تو را ديدم خندان گريه كردم براي اينكه اشكهايمو نبيني نشستم زير باران گريه كردم عشق ها می روند رنگها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطراهاست که تلخ و شیرین دست ناخورده بجا مي ماند قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ! شاعر : قیصر امین پور این شعر نیما که میگه تو را من چشم در راهم شباهنگام رو خیلی دوست دارم من رو یاد خیلی چیزا میندازه ای کاش از اعماق وجودت این را حس می کردی و می فهمیدی . این روزا خیلی خسته ام . سرم درد می کند از این همه فکر . قلبم نیز دیگر درکم نمی کند و نمی فهمد... .مخصوصا عزیز دلم . کمکم کن سالها رفت وهنوز تقدیم به پسر عموی عزیزم که از همه دنیا برام عزیز تر بود زندگی بوم نقاشی است که در آن از پاکن خبری نیست اشو زندگی را چون نیروفر آبی می داند و می سراید
زندگی را به تمامی زندگی کن در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی ازآن باشی همچون نیلوفری باش در آب زندگی در آب بدون تماس با آب زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریا ضیات ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند سپس ادامه می دهد زندگی سخت ساده است خطر کن وارد بازی شو چه چیزی از دست می دهی ؟ با دستهای تهی آمده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت نه . چیزی نیست که از دست بدهیم فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ای زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است سپس در پایان خواهد رسید مرگ تنها برای کسانی زیبا ست که زیبا زندگی کرده اند از زندگی نهراسید ه اند شهامت زندگی کردن را داشته اند کسانی که عشق ورزیده اند دست افشانده اند وزندگی را جشن گرفته اند پس ! هر لحظه را به گونه ای زندگی کن تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقظ طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم میشنوم و چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند دیروز گذشت, امروز هم میگذرد در واپسین قدمهای ساعت نگو :دریغ ,دریغ بیا تا فرداها را بسازیم... زل زدم, خیره شدم, پلک زدم, محو شدم یک نفر عشق مرا در دلش آغاز نکرد... رفتي و ستاره اي تو آسمون شب اون نفرينت نمي کنم فقط بمون براي اون نمي دوني عزيزم واي که ميسوزونه دلم شب و روز و لحظه هام به ياد تو جون و تنم رفتي و عشق جديد مبارکت باشه عزيز راستي يادم رفت بپرسم عشق اون چنده عزيز؟ رفتي و شب در کمين اون دل سياهته آخرين خنده ي من فقط براي آهته شب من سياهه باز ولي سپيده مي زنه عزيزم يه روز مياد اونم بهت پا مي زنه از طرف یه دوست ... تك و تنها توي اين شهر غريب لابه لاي آدماي نارفيق تك و تنها ، بي خبر از شهرمون انتظار شده علاج دردمون تك و تنها شديم و بي همزبون چشم به راهيم تا بياد يه مهربون تك و تنها شديم اما بي خيال بي خيالي شده امروز اصل حال تك و تنها ، هميشه پر از غمه روزگار مي گذرونه دور از همه تك و تنها ، هميشه با چشم تر ميمونه چشم انتظار زنگ در تك و تنها ، غمش از بي كسيه خوب اينم واسه خودش يه رسميه تك و تنها ، هميشه با دل خون ميمونه منتظر يه همزبون تك و تنهايي خودش دنياييه دنياي بي كسي و باحاليه تك و تنهايي نشون آدماست آدماي عاشق بي ادعاست تك و تنهايي ما هم عشقيه يه روزي مياد ، يه روز خودش ميره تك و تنهايي همينه آخه ما بعضي وقتا هم ميريم تو آدما تك و تنهايي و ول كن نون بيار آخه اينه رسمه اين دنياي تار رفتی و من تنها شدم ای داد و بیداد با سوختگان یکتا شدم ای داد و بیداد خاموش شدم چون مرغ زاری درقفس من آنگه که بی سارا شدم ای داد و بیداد سوزی به دل از هجر تو آمد به ناگاه خاکستر از گرما شدم ای داد و بیداد هرگز نمی خواندم چنین دلداده باشم اکنون پراز غوغا شدم ای داد و بیداد از چشم حسرت زای تو اینسان بنالم بی تو که من حالا شدم ای داد و بیداد یادت اگر روزی ز این ویرانه افتد گویم چه سان شیدا شدم ای دادو بیداد بی تو نه لب داردر ضا تا شکوه گوید با خاموشی گویا شدم ای داد و بیداد همچون لطافت گلبرگهای گل سرخ عاشقی همچون گرمای آفتاب آشنائی همچون باران ابر های بهاری همچون جاده ی بی کس وتنهای پاییز همچون شیرین در انتظار فرهاد همچون عاشقان که در انتظار معشوق هستند و از این فاصله ها که میان من توست و هرآن گه که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن پشت نگاهت بگذار تاکه تنهاییت از دید من جا نخورد و بداند که دل من با توست و همین نزدیک است ... به سراغ من خداحافظ دوران کودکی من ---------------- خداحافظ عروسک ، آب ، خرس کوکی من سالها پیش ' در كشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می كردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكی در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر كوچك ' عضوی از ا عضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند. سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود. در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود. پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید. دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت ' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری ' با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید ' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم ' عشق من ' من بر گشتم ' این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود ' چقدر دوریت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید. ناگهان ' صدای فریادهای نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بیا بیرون ' بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.این یك ببر وحشی گرسنه است. اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود.ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود ' نمی فهمید ' اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. برای هدیه كردن محبت ' یك دل ساده و صمیمی كافی است ' تا ازدریچه ی یك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار كند. عشق یكی از زیباترین معجزه های خلقت است كه هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گیر است. محبت همان جادوی بی نظیری است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می كند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست. بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعكاسش ' كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شیرین و ارزشمند گردد. در كورترین گره ها ' تاریك ترین نقطه ها ' مسدود ترین راه ها ' عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست. مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با كلید عشق و محبت گشودنی است. پس : معجزه ی عشق را امتحان كن !





![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منم رفتم خدمت سربازی خداحافظ همه
![]()
که بازگردم به آسمان آبی
به سرزمین سبز
به اقیانوس بیکران
به چشمان خمار تو که زندان نگاه من است
بازگردم به قلب عاشقت
که بدون شنیدن صدای ضربانش
ساعت عمرم از کار می ایستد
حدیث عشق بخوان دوباره برایم
که صدایت جان میدهد به بدن رنج کشیده ام
کمکم کن![]()
یک نفرنیست بپرسد از من
که تو ازپنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبرگمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست ؟کجاست؟
صدفی در دریاست؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمدو رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی دانست کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر ازخود که خداست!!! ![]()
من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.
اي بهار زندگي ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست
اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا
باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد ، چینی نازک تنهایی من!
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است! مانده
تا برف زمین آب شود،زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد!
شاید آن روز که سهراب نوشت:تاشقایق هست زندگی باید کرد،
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.
باید اینطور نوشت:
هرگلی هم باشیم،چه شقایق،چه گل پیچک ویاس،
«زندگی اجباری است.»![]()
خداحافظ زمان با کبوترها پریدن ------------دویدن روی طاق آسمان را خواب دیدن
زمان گفتگوهای شبانه با ستاره ---------- جهانی ساختن با ابرهای پاره پاره
خداحافظ زمان آدمکهای خیالی ------------ زمان چیدن گلهای سرخ باغ قالی
خداحافظ تمام لحظه های مهربانی --------- زمان دوستیهای قشنگ آسمانی
زمان خوب قهر و آشتی با شاپرکها --------- سفر تا مرز دنیا ، همسفر با قاصدکها
خداحافظ زمان باور معنای خوبی ----------- سفر تا بام دنیا با خیال اسب چوبی
خداحافظ زمان بی بهانه شاد بودن --------- پر ازشوق و پر از عشق و پر از فریاد بودن
خداحافظ تمام خاطرات خوب و شیرین ------ خداحافظ بلور خاطرات ترد و رنگین
خداحافظ تمام سالهای خوب و زیبا --------- تو یک سوی و تمام سالها آن سوی دنیا![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




