تبليغاتX
وقت باران
وقت باران

عشق

بچه ها امشب فقط یه دل نوشته دارم  یه نوشته ای که از روی هیچ جای کپی نشده راستش وقتی بیرون میرم وقتی پای درد و دل دوستام میشینم میبینم چه قدر جامعه بد شده چرا ادم از هر کی میپرسه چرا ازدواج نمیکنی؟؟؟ میگه کو دختر خوب یا  دخترا البته( دخترای خوب) انقدر میترسن به فکر ازدواج باشن چه برسه به پای عمل هم برسن دختر پسرا داریم با خودمون چی کار میکنیم که به خودمون هم اعتماد نداریم فکر میکنم این ازادی داره بد جوری به هممون لطمه میزنه لطمه ای که شاید نشه هیچ وقت فراموشش کرد نمیدونم شاید  خدا رو فراموش کردیم  خدایییییییا دوست  دارم به دادمون برس
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:0 توسط Naser | |

خدمت سربازیم به کمک بابام تموم کردم (منظور از کمک کسری که واسم جور کرد ) از یکم اسفند ماه مطالب جدید با طرح جدید شروع به کار خواهم کرد
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 12:23 توسط Naser | |

سلام به تمامی دوستان عزیزم

امیدوارم که حالتون خوب باشد

درضمن روز ولنتاین رو پیشاپیش تبریک بگم

و از خدا می خوام که به تمامی آنها که معنی عشق واقعی را میدانند به هر آنچه می خواهند برسند من هم به عزیز خودم از همین جا تبریک می گم خوشگل خانم خودم سمیه

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 12:17 توسط Naser | |

ای شمع آرام بسوز که شب دراز است

          ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 17:16 توسط Naser | |

نبودي بي تو پنهان گريه كردم

تو را ديدم خندان گريه كردم

براي اينكه اشكهايمو نبيني نشستم

 زير باران گريه كردم

                    

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 0:37 توسط Naser | |

روزها می گذرد

                عشق ها می روند

رنگها رنگ دگر میگیرند

               و فقط خاطراهاست که تلخ و شیرین

دست ناخورده بجا مي ماند

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 0:33 توسط Naser | |

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام !

شاعر : قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 17:19 توسط Naser | |

 

این شعر نیما که میگه تو را من چشم  در راهم شباهنگام رو خیلی دوست دارم من رو یاد خیلی چیزا میندازه ای کاش از اعماق وجودت این را حس می کردی و می فهمیدی . این روزا خیلی خسته ام . سرم درد می کند از این همه فکر . قلبم نیز دیگر درکم نمی کند و نمی فهمد...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 11:15 توسط Naser | |

منم رفتم خدمت سربازی خداحافظ همه

.مخصوصا عزیز دلم .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 2:52 توسط Naser | |

کمکم کن
که بازگردم به آسمان آبی
به سرزمین سبز
به اقیانوس بیکران
به چشمان خمار تو که زندان نگاه من است
بازگردم به قلب عاشقت
که بدون شنیدن صدای ضربانش
ساعت عمرم از کار می ایستد
حدیث عشق بخوان دوباره برایم
که صدایت جان میدهد به بدن رنج کشیده ام
کمکم کن

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 11:39 توسط Naser | |

سالها رفت وهنوز
یک نفرنیست بپرسد از من
که تو ازپنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبرگمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست ؟کجاست؟
صدفی در دریاست؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمدو رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی دانست کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر ازخود که خداست!!!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 13:48 توسط Naser | |

من از قصه زندگي ام نمي ترسم

من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.

اي بهار زندگي ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست

اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا

باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام

تقدیم به پسر عموی عزیزم که از همه دنیا برام عزیز تر بود

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 13:42 توسط Naser | |

زندگی بوم نقاشی است که در آن از پاکن خبری نیست

اشو زندگی را چون نیروفر آبی می داند و می سراید

زندگی را به تمامی زندگی کن

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی ازآن باشی

همچون نیلوفری باش در آب

زندگی در آب بدون تماس با آب

زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریا ضیات

ریاضیات وابسته به ذهن اند

و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند

سپس ادامه می دهد

زندگی سخت ساده است

خطر کن

وارد بازی شو

چه چیزی از دست می دهی ؟

با دستهای تهی آمده ایم

و با دستهای تهی خواهیم رفت

نه . چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

و فرصت به پایان خواهد رسید 

آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است

سپس در پایان خواهد رسید

مرگ تنها برای کسانی زیبا ست که

زیبا زندگی کرده اند

از زندگی نهراسید ه اند

شهامت زندگی کردن را داشته اند

کسانی که عشق ورزیده اند

دست افشانده اند

وزندگی را جشن گرفته اند

پس !

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 13:13 توسط Naser | |

در این غروب, در این لحظه مرگ روز آفتابی, به انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا میدهم و به صدا در میاورم نی لبک تنهایی را و با بغض آتشین در گلو بریده بریده میگویم که کجایی؟

تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقظ طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم میشنوم و چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند

دیروز گذشت, امروز هم میگذرد در واپسین قدمهای ساعت نگو :دریغ ,دریغ

بیا تا فرداها را بسازیم...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 12:11 توسط Naser | |

هیچوقت فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزتد شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهایی خود را در آغوش میکشم.. تنها مانده ام

زل زدم, خیره شدم, پلک زدم, محو شدم

یک نفر عشق مرا در دلش آغاز نکرد...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 12:9 توسط Naser | |

رفتي و عشق جديد  مبارکت باشه  عزيز           خيلي سخته  که  گلم  تو  باغ  اون  باشه  عزيز

رفتي و ستاره اي تو  آسمون  شب   اون          نفرينت    نمي کنم    فقط    بمون    براي   اون

نمي دوني عزيزم واي  که ميسوزونه  دلم          شب و  روز  و  لحظه هام  به  ياد تو جون و تنم

رفتي و عشق جديد  مبارکت  باشه  عزيز          راستي يادم رفت بپرسم عشق اون چنده عزيز؟

رفتي و شب در  کمين  اون  دل  سياهته            آخرين   خنده ي     من     فقط    براي    آهته

شب من سياهه  باز ولي سپيده مي زنه              عزيزم   يه   روز   مياد   اونم   بهت  پا  مي زنه

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 18:44 توسط Naser | |

چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره .

از طرف یه دوست ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:14 توسط Naser | |

تك و تنها مونديم اينجا بي نشون             ميون اين همه از ما بهترون 

تك و تنها توي اين شهر غريب                  لابه لاي آدماي نارفيق

تك و تنها ، بي خبر از شهرمون                انتظار شده علاج دردمون

تك و تنها شديم و بي همزبون                 چشم به راهيم تا بياد يه مهربون

تك و تنها شديم اما بي خيال                   بي خيالي شده امروز اصل حال

تك و تنها ، هميشه پر از غمه                  روزگار مي گذرونه دور از همه

تك و تنها ، هميشه با چشم تر                ميمونه چشم انتظار زنگ در

تك و تنها ، غمش از بي كسيه                خوب اينم واسه خودش يه رسميه

تك و تنها ، هميشه با دل خون                 ميمونه منتظر يه همزبون

تك و تنهايي خودش دنياييه                      دنياي بي كسي و باحاليه

تك و تنهايي نشون آدماست                     آدماي عاشق بي ادعاست

تك و تنهايي ما هم عشقيه                      يه روزي مياد ، يه روز خودش ميره

تك و تنهايي همينه آخه ما                        بعضي وقتا هم ميريم تو آدما

تك و تنهايي و ول كن نون بيار                     آخه اينه رسمه اين دنياي تار

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 11:20 توسط Naser | |

 
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 18:59 توسط Naser | |

axduoni.blogfa   تصاویر عاشقانه 
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 9:46 توسط Naser | |

 
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 9:41 توسط Naser | |

ای کاش

       تنها نبودم

                خدا ...

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:53 توسط Naser | |

 

رفتی و من تنها شدم  ای  داد  و بیداد

                             با سوختگان  یکتا  شدم  ای  داد  و بیداد

خاموش شدم چون مرغ زاری درقفس  من

                             آنگه که  بی  سارا  شدم  ای داد  و بیداد

سوزی  به دل  از   هجر  تو  آمد   به  ناگاه

                             خاکستر از  گرما  شدم  ای  داد   و  بیداد

هرگز  نمی  خواندم   چنین  دلداده  باشم

                             اکنون  پراز  غوغا  شدم   ای  داد  و بیداد

از   چشم   حسرت   زای   تو اینسان بنالم

                               بی تو که من حالا شدم  ای داد و  بیداد

یادت    اگر    روزی  ز   این    ویرانه    افتد

                              گویم چه سان شیدا شدم ای دادو بیداد

 بی  تو  نه  لب  داردر ضا تا شکوه  گوید

                با  خاموشی گویا شدم ای داد  و  بیداد

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 10:6 توسط Naser | |

نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 21:2 توسط Naser | |

همچون لطافت گلبرگهای گل سرخ عاشقی

همچون گرمای آفتاب آشنائی

همچون باران ابر های بهاری

همچون جاده ی بی کس وتنهای پاییز

همچون شیرین در انتظار فرهاد

همچون عاشقان که در انتظار معشوق هستند

و از این فاصله ها که میان من توست و هرآن گه که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن پشت نگاهت بگذار تاکه تنهاییت از دید من

جا نخورد و بداند که دل من با توست و همین نزدیک است ...

نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 16:22 توسط Naser | |

نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 19:7 توسط Naser | |

به سراغ من

اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد ، چینی نازک تنهایی من!

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است! مانده

تا برف زمین آب شود،زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد!

شاید آن روز که سهراب نوشت:تاشقایق هست زندگی باید کرد،

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.
باید اینطور نوشت
:
هرگلی هم باشیم،چه شقایق،چه گل پیچک ویاس،


«
زندگی اجباری است

نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:51 توسط Naser | |

خداحافظ دوران کودکی من ---------------- خداحافظ عروسک ، آب ، خرس کوکی من

خداحافظ زمان با کبوترها پریدن ------------دویدن روی طاق آسمان را خواب دیدن

زمان گفتگوهای شبانه با ستاره ---------- جهانی ساختن با ابرهای پاره پاره

خداحافظ زمان آدمکهای خیالی ------------ زمان چیدن گلهای سرخ باغ قالی

خداحافظ تمام لحظه های مهربانی --------- زمان دوستیهای قشنگ آسمانی

زمان خوب قهر و آشتی با شاپرکها --------- سفر تا مرز دنیا ، همسفر با قاصدکها

خداحافظ زمان باور معنای خوبی ----------- سفر تا بام دنیا با خیال اسب چوبی

خداحافظ زمان بی بهانه شاد بودن --------- پر ازشوق و پر از عشق و پر از فریاد بودن

خداحافظ تمام خاطرات خوب و شیرین ------ خداحافظ بلور خاطرات ترد و رنگین

خداحافظ تمام سالهای خوب و زیبا --------- تو یک سوی و تمام سالها آن سوی دنیا

نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 19:44 توسط Naser | |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 13:53 توسط Naser | |

 سالها پیش ' در كشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می كردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكی در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب  ببر كوچك ' عضوی از ا عضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند. سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود. در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.

زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود. پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید. دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت ' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری  ' با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید ' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد :

عزیزم ' عشق من ' من بر گشتم ' این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود ' چقدر دوریت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید.

ناگهان ' صدای فریادهای نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بیا بیرون ' بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.این یك ببر وحشی گرسنه است.

اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود.ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود ' نمی فهمید ' اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه كردن محبت ' یك دل ساده و صمیمی كافی است ' تا ازدریچه ی یك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار كند.

عشق یكی از زیباترین معجزه های خلقت است كه هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گیر است.

محبت همان جادوی بی نظیری است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می كند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست.

بیا بی قید و شرط  عشق ببخشیم تا از انعكاسش ' كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شیرین و ارزشمند گردد.

در كورترین گره ها ' تاریك ترین نقطه ها ' مسدود ترین راه ها '   عشق   بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.

مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با كلید عشق و محبت گشودنی است.

                    پس : معجزه ی عشق را امتحان كن !

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 12:24 توسط Naser | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس